سيد محمد باقر برقعى
29
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بر درت آمده اين « خادم » مسكين و گدا * گشته از خانه و كاشانه و از شهر جدا همه دم در حَرَمت ناله و دستى به دعا * « حافظ اين خرقهء پشمينهء بينداز كه ما از پى قافلهء با آتش و آه آمدهايم » مسافر خسته دل امشب اى كوفه چرا خاموشى ؟ * با غم و غصّه تو همآغوشى من غريبم چو در اين شهر و ديار * آمدم در طلب خانهء يار يار من منزل و مأوا دارد * در دل سوختگان جا دارد من ، نديده ، شدهام عاشق او * عاشق قامت و آن روى نكو يك نشان دگرى در خبرش * هرچه گشتيم ، نديدم خبرش گفت شخصى به من دلخسته * درِ آن خانه نگردد بسته رفتم افسوس درش بسته شده * بس جفا بر من دلخسته شده سخنى گو ز ره مهر و وفا * دور كن از دل من جور و جفا آمدم تا كه جوابى بدهى * وز ره لطف ثوابى بدهى كوفه تا گفتهء من را بشنود * پس از آن ، او به سخن لب بگشود اى مسافر كه چنين خستهدلى * گوييا مىطلبى كوى علىّ قلب عشّاق تمامى خستند * چون در خانهء حقّ را بستند شد به محراب دوتا فرق علىّ * سخنى گفت به آواز جلىّ رستگارم چو به درگاه خدا * اين سخن گفت علىّ در آنجا شد به خون غرقه ز پا تا به سرش * مانده در مسجد كوفه اثرش خون دل خورد علىّ در دوران * استخوانى به گلويش پنهان غم دنيا به دلش كرد نهان * در دل شب چو به چَه كرد بيان چَه بُده محرم اسرار علىّ * كس نشد محرم سرّ ازلى سخنش را به دل چَه مىگفت * غير چَه سرّ علىّ كس نشنفت